تبلیغات
کشکول - داستان ، خاطره و ضرب المثل

چراغ رنگارنگ
نویسنده
تاریخ:1391/03/21-09:54 ق.ظ

داستان ، خاطره و ضرب المثل

ضرب المثل
ماست‌ها را کیسه کردن
نظارت بر قیمت ها در دوران قاجار

می‌گویند؛ مختارالسلطنه (لقب کریم‌خان) در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار،  رییس فوج فتحیۀ اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان، فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می‌کرد . او حسب الامر ناصرالدین شاه از اصفهان به پایتخت آمد تا به علت ناامنی و گرانی که در تهران بروز کرده بود، رسیدگی کند. از ‌آن رو او مدتی حکومت پایتخت تهران را برعهده گرفت. در آن زمان که هنوز ارگانی به نام شهرداری (بلدیه) وجود نداشت، حکام وقت با اختیارات تام برکلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی از جمله مسائل؛ خوار بار و حفظ نرخ‌ها مورد نیاز مردم را نظارت کامل داشتند و محتکران و گرانفروشان را شدیداً مجازات می‌کردند. در این اوضاع و احوال، گدایان و بیکاره‌ها به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی‌داشتند و به اصطلاح ناخونکی به اجناس می‌زدند.
جناب مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی  و هرج و مرج دستور داد، گوش چند نفر از گدایان متجاوز و ناخونک زن‌ها را با میخهای کوچک به درخت نارون در کوچه‌ها و خیابان‌های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از گدایان و بیکاره‌ها دفع شرو رفع مزاحمت شد. در همین روز‌ها به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران بسیار گران شده است به طوری که مردم نمی‌توانند از این مادۀ غذایی ارزان که چاشنی و مایه نان آنهاست، استفاده کنند.
مختارالسلطنه ‌دستور داد، ابلاغیه بلند بالایی در این باب، صادر کردند تا ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشته و از عواقب آن پرهیز سازند. چون چندی بدین منوال گذشت، برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته به یکی از دکانهای ماست فروشی رفت و مقداری ماست خواست. ماست‌فروش بی‌خبر، از آنجایی‌که مختارالسلطنه را نمی شناخت و فقط نامش را شنیده بود، پرسید: چه جور ماستی می خواهی؟ مختارالسلطنه گفت: مگر چند جور ماست داریم؟
 ماست فروش جواب داد: معلوم است که تازه به تهران آمدی و نمی‌دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!
مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی درباره مزایا و معایب این دو نوع ماست پرسید.ماست فروش بخت برگشته با آب و تاب گفت: ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می‌گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می‌خواست به مشتری می‌فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود ات.اگر مایل باشید برایتان بیاورم، البته به قیمتی که برایم صرف می کند، می‌فروشم. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است. بعد با لبخنده پیروزمندانه‌ی افزود؛ چون ما این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می‌فروشیم، آن را ماست مختارالسلطنه نامیده‌ایم! بعد خنده جانانه تحویل مختارالسلطنه داد و  پرسید؛ حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود، دیگرطاقت نیاورده به فراشان حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان او بودند، امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند.سپس در میان بهت و ناباوری، طغار دوغ را از بالا به داخل پاچه‌های شلوار ماست فروش بخت برگشته سرازیر کردند و شلوار را به مچ پاهایش محکم بستند. بعد از اجرای فرمان، رو به ماست فروش بیچاره و خجالت زده کرد و گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود و سر، صورت و لباسهایت خیس و دوغی شود تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی! چون سایر ماست فروش‌ها این مجازات شدید مختارالسلطنه را دیدند به سرعت همه ماست‌ها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند، خارج شود و اینکه مثل هم صنف  خود گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند.
از آن زمان به بعد این عبارت "ماست‌ها را کیسه کردند" ورد زبان مردم دیار ما شد ودر موارد مشابه به  فرد یا افرادی که از کاری یا شخصی ترسیده باشند، به کار برده می‌شود. گذشت سال‌ها، این عبارت را به عنوان ضرب المثل در کتاب‌ها و فرهنگ کلامی ما وارد کرده است./9

بادمجان دور قاب چین
در دوران ناصرالدین شاه، بزرگان و رجال سیاسی برای نشان دادن مراتب اخلاص و چاکری خود به پادشاه، به آشپزخانه شاهنشاهی می رفتند و چهار زانو بر زمین می نشستند و مانند خدمه های آشپزخانه مشغول پوست کندن بادمجان می شدند، یا آن که بادمجان ها را پس از پخته شدن در دور و اطراف قاب های آش و خورش می چیدند. این رجال سیاسی حساب کار را طوری داشتند که شاه حتماً بتواند آنان را هنگام سرزدن به چادرها در حال بادمجان دور قاب چیدن ببیند و در این کار دقت و سلیقه بسیار به کار می بردند تا شادی خاطر شاه فراهم آید! از آن پس بادمجان دور قاب چین شد، صفت افرادی که کاری را برای چاپلوسی انجام می دهند./23

از این ستون به آن ستون فرج است
مردی به شهری مسافرت كرد و غریب بود . اتفاقا همان شب فردی به قتل میرسد . نگهبانان مرد غریب را نزدیك محل قتل دستگیر می كنند و نزد قاضی می برند .  چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت كند قاضی دستور اعدام وی را صادر كرد . فردا مرد مسافر را به یك ستون بستند تا اعدام كنند . مرد هرچه گفت كه بی گناه است و بعدا از این كار پشیمان خواهند شد  ، جلاد گفت من باید دستور را اجرا كنم .جلاد به او گفت كه آخرین خواسته اش چیست . مرد كه دید مرگ نزدیك است ،  گفت مرا به آن یكی ستون ببندید و اعدام كنید . جلاد فكركرد كه مرد قصد فرار دارد و این یك بهانه است و به او گفت این چه خواهش مسخره ای است !مرد گفت : رسم این است كه آخرین خواهش یك محكوم به اعدام اگر ضرری برای كسی نداشته باشد اجرا شود .
جلاد با احتیاط دست او را باز كرد و به ستون بعدی بست . در همین هنگام حاكم و سوارانش از آنجا گذشتند و دیدند عده ای از مردم دور میدان جمع شدند ، علت را پرسیدند گفتند مردی را به دار می زنند . حاكم پرسید : چه كسی را . جلاد جلو آمد و حكم قاضی را نشان داد . حاكم گفت : مگر دستور جدید قاضی به شما نرسیده است ؟‌ جلاد گفت : آخرین دستور همین است . حاكم گفت : این مرد بی گناه است ، او را آزاد كنید . قاتل اصلی دیشب به كاخ من آمد و گفت وقتی خبر اعدام این مرد را شنیده ،‌ ناراحت شده كه خون این مرد هم به گردن او بیافتد و با اینكه میترسیده خودش را معرفی كرد . من هم او را نزد قاصی فرستادم و سفارش كردم كه مجازاتش را تخفیف دهد . مرد مسافر را آزاد كردند.  او گفت : اگر مرا از آن ستون به این ستون نمی بستید تا حالا ‌مرا اعدام كرده بودید . این ضرب المثل را هنگامی به كار می برند كه فردی ناامید است و او را دلداری می دهند كه در اندك فرصتی راه چاره ای پیدا می شود . ( فرج به معنای گشایش در كار و رفع مشكل است )‌ /7

خالی بندی

در زمانهای قدیم به دلیل کمبود اسلحه، بعضی از پاسبان هائی که گشت میدادند، فقط غلاف خالی اسلحه، یعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار میگیرد را، روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. دزدها و شبگردها، وقتی متوجه این قضیه شدند، برای اینکه همدیگر را مطلع کنند، بهم میگفتند طرف “خالی بسته” و منظورشان این بود که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته است، و برای ترساندن ما بلوف میزند که اسلحه دارد.به همین جهت بود که اصطلاح “خالی بندی” رواج پیدا کرد./0

داستان

روزی

 در یکی از سالها قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم در بغل گرفته بودند ، عارفی از کوچه ای می گذشت. غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است. 
به او گفت : چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟ غلام جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد ، پس چرا غمگین باشم ؟
عارف گفت : از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم/ 0


معجون آرامش

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش انداخت و گفت او را به زنجیر بستند.
چند روزی بر این احوال بود تا کسری کسانی را فرستاد که از حالش جویا شوند. آنان بزرگمهر را با دلی قوی و شادمان دیدند .
به او گفتند در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینیم!
گفت: معجونی ساخته ام از شش جزء و بکار میبرم و چنانکه می بینید مرا نیکو میدارد.
گفتند ، آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز به هنگام گرفتاری بکار آید .
گفت:
جزء نخست ، اعتماد بر خداوند عزوجل است
دوم ، آنچه مقدر است شدنی است
سوم ، شکیبایی برای گرفتار ، بهترین راه است
چهارم ، اگر صبر نکنم چه کنم ، پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش از این نیازارم
پنجم ، آنکه شاید وضعیتی سخت تر از این حال رخ دهد
ششم ، آنکه از این ساعت تا ساعتی دیگر ، امید گشایش و فرجی باشد
چون این سخنان به گوش کسری رسید ، دستور داد او را آزاد کرده و نیکو گرامی داشت./0

کینه
روزی لقمان به فرزندش گفت :
کیسه ای با خودت بیاور و به تعداد آدم‌هایی که از آنان بدت می‌آید، در آن پیاز قرار بده.
فرزندش اینکار را انجام داد .
لقمان گفت : از فردا هرجا که می‌روی، این کیسه را با خود ببر.
فرزند، بعد از چند روز خسته شده، به او شکایت کرد که پیازها گندیده، بوی تعفن گرفته و بوی آن مرا آزار میدهد.
لقمان پاسخ داد : این شبیه همان وضعیتی است که تو از دیگران کینه داشته و همواره در دل نگه داری.
این کینه، قلب و دلت را فاسد کرده و آثار بد آن، بیش از همه، خودت را اذیت کرده و آزار خواهد داد/0

سنجش

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» .پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.» / 6
کمک
روزگاری نه چندان دور، مردی روستایی اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه‌ نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌ نشین تعویض کند. چرا که بی نهایت این اسب را دوست داشت.باد‌یه‌ نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور خواهد کرد و می دانست رسم مردانگی و انصاف این است که به درمانده و بیمار مانده در راه کمک می کنند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی و دلسوزی از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و بعد از احوال پرسی و دلجویی از او پیشنهاد کرد،  او را به نزد حکیم  ببرد. مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به همین خاطر به او کمک کرد که سوار اسب شود. گدای حیله‌گر به محض اینکه روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

http://s2.picofile.com/file/7783392903/asb.jpg   
مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه‌ نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. صاحب اسب گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی!! بادیه‌ نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد. بادیه‌ نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد و رفت./9
شن و سنگ
روزی، روزگاری دو دوست قدیمی هنگام سفر از بیابانی عبور می‌کردند. در این حین آن دو بر سر موضوع کوچکی جر و بحث می‌کنند. در این میان، کار به جایی می‌رسد که یکی از آن دو دوست، کنترل خشم خویش را از دست داده و سیلی محکمی به صورت  دوست دیگر می‌نوازد.
دوست سیلی خورده که از شدت ضربه و درد شوکه شده بود، بدون اینکه حرفی بزند، می‌نشیند و روی شن‌های بیابان می‌نویسد؛ " امروز بهترین دوست زندگیم، سیلی محکمی به صورتم زد." آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه‌ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب آن دریاچه کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای بیابان خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.
مشغول شنا بودند که  ناگهان دوست سیلی خورده، گرفتار باتلاق  می‌شود. گل و لای باتلاق لحظه به لحظه او را به کام خویش فرو می‌کشید.
مرد شروع به داد و فریاد می‌کند؛ آی کمک... کمک کنید! به دادم برسید...خلاصه، با صدای فریاد مرد، دوستش به سرعت به یاری‌اش شتافته و با زحمت فراوان او را از آن مخمصه نجات می‌دهد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، بر روی ‌اولین سنگ سر راهش  نشست و فوری مشغول شد. او این بار روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد؛ " امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ حتمی نجات داد."
دوستی که او را نجات داده بود با تعجب به زحمت وتلاش او برای حک کردن این جمله  نگاه کرد و پرسید؛ چگونه است که وقتی به تو سیلی زدم، شرح حال را بر روی "شن‌ها"، نوشتی و حال که تو را نجات داده‌ام، شرح حال را با این زحمت بر روی "سنگ" حک می‌کنی؟ مرد نجات یافته پاسخ داد؛ وقتی دوستی تو را آزار می‌دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم "بخشش و عفو" آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در دل سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه در یاد و قلبت باشد که تو مدیون لطف او هستی./9

مسجد بهلول
می‌گویند: مسجدی می‌ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می‌كنید؟ گفتند: مسجد می‌‌سازیم.
گفت: برای چه، پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» و شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب كرد. سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا كرده به باد كتك گرفتند كه زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می‌كنی؟! بهلول گفت: مگر شما نگفتید كه مسجد را برای خدا ساخته ‌ایم؟ فرضاً مردم اشتباه كنند و گمان كنند كه من مسجد را ساخته ‌ام، خدا كه اشتباه نمی‌كند ./ 2

داستان           
داستان ،خاطره و ضرب المثل نامه
برای مطالعه موارد زیر
اینجا کلیک نموده و به شماره مطلب موردنظر مراجعه فرمائید      

1 - خاطرات و ناگفته هایی از مراسم خاکسپاری پیکر حضرت امام خمینی (ره)

2- علامه جعفری (ره) و ازدواج با زیباترین دختر دنیا!




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.